ایمان:از چی داری حرف میزنی؟
ارمین:منم نمی میدونم که اون کلبه ی لعنتی مال کی بود؟ راستش من چند روزی بود که دنبال شما همه جا میام و دقیقا قبل از اینکه شما بخواهید برید توی اون کلبه یک مرد داشت دم در اون خانه رو بررسی میکرد بعد هم با کلید رفت اون تو یعنی اینکه اون کلبه یا مال اون فرد بوده یا مال کسی که کلیدش را به او داده .
افشین:واوو ایمان یادته اون تلیویزیون رو که روشن بود
ایمان:اره خب که چی؟؟
افشین:یادته هی یک دیالوگ ده ثانیه ای پخش می شد
ایمان: اره خب که چی اون فقط کلمات بی معنی می گفت فقط و فقط چرت و پرت
افشین:ایمان زنگ بزن به جواد بگو بیاد دم در خونشون تا ما بریم دنبالش حتما بگو لپ تاپش هم بیاره
ایمان:باشه
افشین:تا اون موقع منو ببر یک درمانگاه زخمم رو پانسمان کنم
ارمین:باشه حتما
ایمان: حالا با جواد چه کار داری
افشین:لپ تاپش
ارمین:تو استراحت کن تا برسیم درمانگاه
افشین:باشه انقدر خسته ام که میتونم بعد مدت ها راحت بخوابم
ارمین:باشه بخواب
دو ساعت بعد.....
ارمین:بیدارشو افشین رسیدیم
ایمان:بزار کمکت کنم
افشین:ممنون
خلاصه ارمین و ایمان افشین رو به هر زحمتی که شده رساندند به اتاق دکتر
بعد یک ساعت اه و ناله افشین بالاخره زخمش رو بخیه زدن و راه افتادند به سمت خانه ی جواد ، جواد با عصبانیت سوار شد و گفت:
من مگه مسخره ی شما هستم
ناگهان چشمش به پای زخمی افشین افتاد و گفت :
چه اتفاقی برات افتاده گفت:
هیچی چیزی نیست لازم نیست نگرا نباشی. لپ تاپت رو که اوردی
جواد:اره برای چی میخوای
افشین: بیا این سی دی رو بگیر و بگو چیز خاصی توش پیدا میکنی؟
جواد: باشه بدش به من ببینم
افشین:بیا بگیرش
ایمان: این دیگه چیه ؟
افشین: مگه کوری خب سی دی دیگه
ایمان: نه منظورم این که سی دی چیه؟
افشین: همون سی دی چرت و پرتی که توی اون تلیویزیون پخش میشد اوردم ببینم چیز دیگه ای توش هست یا نه.
ایمان: ایول ترشی نخوری یه چیزی میشی
جواد بچه ها ساکت شید یک ویدیو این تو هست
افشین: ناموسا پخشش کن
جواد: باشه
ایمان: هییییییییی
افشین:خدایااااااااا
جواد: اووووووووها
ارمین:چی شد چرا خشکتون زد ......... اوه خدای من
افشین: اون سر ارش و باباش نیست
ایمان بیهوش می شود ولی با چند لیوان اب قند و سیلی حالش سر جاش اومد
افشین: لعنتی اون هارو دیدی
ایمان: نمی خوام بهش فکر کنم
افشین: ولی یک چیزی اون خرسی که شکمش پاره شده بود برای من جالب بود چون من روز تولدم یک کادوی ناشناس گرفته بودم .
ایمان:چی؟
افشین: یک عروسک خرس
برچسب:
نویسنده: ایلیا شریفی
تاريخ: يکشنبه
5 اسفند
1397 ساعت: 16:59