خرید بک لینک
افشین بین دوراهی مانده بود.یا باید میرفت دنبال ایمان.یا باید می رفت داخل کلبه.افشین یاد دیشب توی زندان افتاد.انها با هم پیمان بسته بودن. پیمان بسته بودن که که باهم تا وقتی که قاتل ارش را پیدا نکردن یک جا بند نشوند.
اشک از چشمان ارش جاری شد.بعد از این همه بدبختی و مشغله تمام ترس و دلهره اش ریخته بود.از هیچ چیز نمی ترسید.حتی مرگ پس با شجاعت و بدون ترس از هیچ چیز رفت به دنبال ایمان.
بدنش را روی زمین می کشاند.شبیه جسد شده بود.با تمام توانش خودش را می گشاند.تمام فکر و ذکرش ایمان بود.همین فکر او را به سمت ایمان می کشاند.
نزدیک به زندان شده بود.پلیس ها هنوز همانجا بودند.ناگهان چشمش به ایمان خورد.پلیس ها انرا روی زمین می کشاندند.باری دیگر به حال دوستش گریست.انها ایمان را بی حال و خسته روی زمین انداختند.می خواستند او را به جلسه دادگاه ببرن.اما به خاطر اصابت گلوله به پاش مجبور بودن اول پاشو درمان کنن.ولی نه برای مدت طولانی.افشین می دونست این بهترین فرصت برای فرهری دادن دوستشه.ولی زمانش کم بود پس باید سریع دست به کار می شد.
تمام فکرش ازاد کردن دوستش بود اما نمی دونست چه جوری.تا اینکه یک فکر به سرش زد.فقط تنها مشکلش این بود که کمی ریسکی بود.ولی در این شرایط راهی بهتر از این نیست.
افشین با تمام شجاعتش ولی باز کمی می ترسید.از همانجایی که بود بلند داد زد :اهای ایمان نگران نباش.نجاتت می دم.
ناگهان همه ی چشم ها به سمتی دوخته شد. همه ی پلیس ها با دستپاچگی به سمت صدا دویدند.حتی ۱ نفر هم برای مراقبت از ایمان نایستاد.ایمان تنها بود.
افشین سریع از پشت دوید و ایمان رو گرفت.ایمان در غربال خون بود.افشین ایمان را روی شانه هایش گذاشت.
پلیس ها بلا فاصله بعد از اینکه فهمیدند این یک نقشه است به سمت افشین حمله ور شدند.
افشین تک و تنها بود.هیچ راه فراری نداشت.نا امیدی را می شد به وضوح در چهره او دید.تا اینکه ناگهان یک ماشین سیاه شبیه به ماشین دیپلمات ها جلوی انها وایستاد.در را باز کرد و گفت:بپر بالا.بدو.افشین که راه دیگری نداشت سریع سوار شد و در را بست.پلیس ها به هر اب و اتشی زدند تا ماشین را متوقف کنند اما نتوانستند.ماشین چنان شتاب گرفت که تا چندین ثانیه بعد از دید پلیس محو شد.
ایمان و افشین همچنان در شوک مانده بودند.ماشین ساکت بود.چندین ثانیه ایمان افشین به نوجوان نگاه کردن تا بالاخره یخشان شکست.
افشین:تو کی هستی؟چرا ما رو نجات دادی؟می دونی الان جرمت چقدر سنگینه؟
ایمان:اصلا می دکنی ما کی هستیم؟
نوجوان:نگران نباشید.من خودی ام.می خوام بهتون کمک کنم.
افشین:چرا؟
نوجوان:چون من بابام همکار و دوست صمیمی بابای ارش بود.بابا و برادر من رو هم کشتن.حالا هم دنبال منن.
ایمان:ما را از کجا پیدا کردی؟
نوجوان:ارش از شما ها برام زیاد تعریف کرد.از وقتی فهمیدم شما دنبال قاتل ارش هستید دنبالتون می گردم.
افشین:ما چرا باید به تو اعتماد کنیم؟
نوجوان:چون هم من و هم شما راه دیگری نداریم.
و بعد دوباره جو ارام شد.بعد از چند دقیقه رفتن دوباره افشین پرسید:حالا اسمت چیه؟
نوجوان:ارمین
افشین:من هم افشین هستم.این هم دوستم اسمش ایمان است.
ارمین:خب خیلی از بحث جدا نشیم.تا حالا من یک سری سر نخ پیدا کردم.
افشین:ما هم پیدا کردیم.توی ان کلبه پر از سر نخ بود.
ارمین:اون یه تله بود.
ایمان:تله!مگه میشه؟
ارمین:این ها فقط برای این بود

برچسب: نویسنده: ایلیا شریفی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 16:59

صفحه بندی