- سلام افشین
- سلام، کلاس نرفتی؟
- نه، این چند وقته فقط دارم دنبال دلیل مرگ آرش می گردم.
- حالا چیزی هم دستگیرت شد؟
- نه خیلی! چیز زیادی تو مدرسه نیست که بشه باهاش دربارهی آرش چیزی پیدا کرد.
- اگر چیزی پیدا کردی خبرم کن.
- باشه. تو کی برمیگردی مدرسه. همه میخوان بدونن چی شده؟
- نمی دونم شاید هفتهی دیگه، شاید ماه دیگه. بستگی داره.
- پس درسات چی میشه؟
- مامانم یک معلم خصوصی برام گرفته که با اون درس میخونم. همین الان اومد، من دیگه برم. فعلا خدافظ.
- باشه خدافظ
ایمان دوباره به تخت خواب برگشت و تا ظهر خوابید بلکه بتواند به صفحات آن سایت فکر نکند. در خواب فکر می کرد که مقتول بعدی او است و باید سریعتر از مدرسه برود. از این می ترسید که به کلاسهایش برود، دوست داشت سریع تر از مدرسه فرار کند و به خانه برود.
تلفن ایمان زنگ زد و او را از خواب بیدار کرد. او سریع گوشی را برداشت و وقتی فهمید جواد است خیالش راحت شد.
- سلام ایمان. نمیای کلاس، چیزی شده؟
- سلام. راستش دارم دربارهی علت مرگ آرش فکر می کنم.
- اینکه دلیل نشد. حالا بگذریم، پیام داده بودی؟
- آره. میخوام یک سایت رو برام هک کنی ولی محتوای سایت رو به کسی نگو مخصوصا افشین. اصلا نمیخوام بفهمه تو اون سایت چه خبره.
- باشه حالا. مگه چه سایتی هست؟
- خودت می فهمی. الان آدرس رو برات می فرستم.
- من تا نفهمم چیه هکش نمی کنم.
- گفتم که خودت می فهمی. چیزایی که ازت میخوام رو برات فرستادم. تا کی می تونی بهم جواب بدی؟
- نمی دونم به سایتش بستگی داره ولی باشه. پس فعلا خداحافظ
- ممنون خداحافظ
افشین پس از شش هفته از شکستگی پاهایش بالاخره توانست از خانه بیرون بیاید. او وقتی از درب خانه بیرون رفت و به سمت پارک به راه افتاد متوجه شد که فردی در تعقیب او است.
در پارک افشین روی تاب نشست و به مرد نگاه کرد. لحظه ای که کلاه مرد به دلیل باد از روی صورتش کنار رفت، صورت او قابل دیدن شد و افشین فوری فهمید که او معلم خصوصی اش است. با خود فکر کرد:« چرا باید اینجا باشد؟ آخر خانهی او آن سر شهر است. حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است!»
وقتی به سمت خانه میرفت دید که باز هم معلمش دنبالش می کند تا اینکه وقتی که نزدیک در شد، دید که مرد دستش را جلوی در گذاشته است و با آن یکی دستش چاقویی را از جیبش در می آورد.
افشین سریع فرار میکند ولی سرعت آن مرد بیشتر است. تا اینکه افشین برای فرار به داخل کوچهی باریک دست راستش میرود که شاید بتواند به مرکز پلیس آن طرف کوچه برسد که ناگهان چاقویی از کنار سر او رد شد و روی بازوی او زخمی عمیق ایجاد کرد. افشین به قدری ترسیده بود که به زخم فکر نکرد و به سرعتش اضافه کرد تا اینکه وقتی که به مرکز پلیس رسید دید که معلمش دیگر دنبالش نیست.
وقتی یکی از پلیس های آن اطراف افشین را دید سریع به سمت او رفت و او را به بیمارستان برد. افشین به محض رسیدن به بیمارستان از خستگی زیاد خوابش برد و وقتی بیدار شد دید که پدرش با لباس پزشکی خود بالای سر او ایستاده است. از چشم های پدرش می شود فهمید که وضعیت بازوی او بسیار خراب است.
پدر شروع کرد به حال و احوال پرسیدن از پسرش که ببیند چه شده است که بازویش بریده شده است.
افشین تمام اتفاقات را مو به مو توضیح داد و از پدر درخواست کرد که او را پس از دوره درمان به مدرسه ببرد تا بتواند کنار دوستش ایمان باشد.
افشین احساس میکرد که باید پیش بهترین دوستش برگردد تا با هم به دنبال علت مرگ آرش و علت حملهی معلم خصوصی اش بگردند که ناگهان تلفنش که بر روی میز کنار تخت بود زنگ زد. تلفن را بر داشت، حامد بود. کسی که در دورانی که به مدرسه میرفت کنارش مینشست. او معمولا وقتی که تکالیف فردا را نمی دانست به افشین زنگ می زد ولی حتما اتفاقی افتاده است چون افشین خیلی وقت بود که به مدرسه نمیرفت.
تلفن را بر داشت، اول صدایی نمیامد بعد از 10 ثانیه ناگهان صدایی بلند فریاد زد:« تولدت مبارک افشین.»
افشین که خودش تولدش را فراموش کرده بود با این غافلگیری بسیار خوشحال شد ولی وقتی به صدا دقت کرد فهمید که آن صدای بلند در واقع صدای یک نفر نبوده است و صدای تمام بچه های کلاس بوده است.
افیشن از آن ها پرسید:« کجایید؟» که آن ها باز هم مثل دفعهی قبل با هم داد زدند و گفتند که نزدیک هستند که این حرف باعث تعجب افشین شد.
بعد از قطع کردن تلفن، تمام بچه ها باهم وارد اتاق شدند و هر کدام هدیه ای در دست داشتند.
برچسب:
نویسنده: ایلیا شریفی