(صدای زنگ ساعت کوکی)
ایمان جای آرش خوابیده بود مثل همیشه دستش را در
از کرد تا زنگ ساعت را خاموش کند اما یادش آمد که ساعتش آن طرف تخت است خیلی خوابش سنگین بود حرکتی ریز برای رسیدن به ساعت کوکی کرد که به راحتی قابل تشخیص نبود بعد چند حرکت ریز دیگر افشین زنگ ساعت را خاموش کرد لباس های فرم مدرسه را پوشیده بود
از سیاهی زیر چشمش معلوم بود که شب را نخوابیده بود
از اتاق بیرون رفت و به ایمان گفت که توی کلاس همدیگر را ملاقات خواهند کرد ایمان خیلی درباره این وضعیت افشین نگران بود طبق گفته های خود افشین همه چیز تقصیر آرش بود چون که او و آرش خیلی به هم وابسته شده بودند یا در واقع آرش او را به به شدت به خودش وابسته کرده بود تقریبا همه ی کار هایی که میتوانستند با هم انجام بدهند را باهم انجام میدادند خیلی باهم روراست بودند و همدیگر را به خوبی درک میکردند بخاطر همین بعد
از رفتن آرش افشین مثل قبل نشد .او بیشتر
از همیشه توی افکار خود فرو میرفت مخصوصا سر کلاس های درسی مهم به همین دلیل وضعیت درسی او بسیار نگران کننده شد و مجبور شد چند جلسه با مشاور خود در این باره صحبت کند افشین هیچوقت به مشاورش نمیگفت که افت درسی او بخاطر آرش هست حتی وقتی مشاورش هم حرف از آرش میزد چیز های خنده دار می گفت تا او را از اینکه همه ی اینها بخاطر آرش است منحرف کند افشین از اینکه حرف دل خود را به کسی به جز آرش بگویید به اندازه ی یک اقیانوس ترس داشت
ایمان میدانست که همه ی مشکلات افشین بخاطر آرش است بخاطر همین هم به او قول داد که تا جایی که میتواند درباره ی علت مرگ آرش اطلاعات جمع کند هروقت که ایمان راجب آرش با افشین حرف میزد افشین خیلی حواسش را جمع میکرد تا شاید با پیدا کردن علت مرگ بهترین دوستش ذهنش را از آن دنیای سوالات بیرون بیاندازد
امروز بیشتر از هر روز دیگری اندوه در چهره افشین قابل مشاهده بود چهره ی غمگین افشین مثل تیغی بود که توی چشم های ایمان فرو رفته بود و او را از دیدن بقیه ی چیز ها بازمیداشت وقتی که کلاس های درسی تمام شدند و دانش آموزان به اتاق هایشان رفتند ایمان به سختی میتوانست توی اتاق نفس راحتی بکشد او به خوبی میدانست که نمیتواند جای آرشَ را برای افشین پر کند پس کمتر طرف افشین میرفت تا که کاری نکند که باعث ناراحتی او بشود
از چهره ی افشین معلوم بود که سخت فکر میکند حتی مواقعی که ایمان صدایش میکرد اصلا متوجه او نمیشد .ایمان به شدت ازین وضعیت کلافه شده بود روز ها به همین روال میگذشت وضعیت درسی افشین واقعا غیر قابل جبران بود مدرسه با والدین او تماس گرفته بود تا از حال و احوال درسی او بگویند پدر و مادر افشین فقط با تفکر اینکه وضعیت درسی تک پسرشان افتضاح است به مدرسه می آیند ولی وقتی شرح حال پسرشان را از زبان خود او میشنوند به شدت نگران میشوند و اورا همراه خود به خانه میبرند حالا ایمان ماند و خاطره های سه نفری پاییز هم در تازه کردن خاطره ها امان نمیداد
ایمان و افشین در فضای مجازی ارتباط خود را حفظ میکنند ولی بعد چند روز دیگر از افشین خبری نبود ایمان مطمئن بود که باز هم همه چیز مربوط به آرش است میخواست جا بزند با خود میگفت:"به درک اصلا همه دنیا منو فراموش کنه"
ولی هرروز تنها بودن توی اتاق خیلی برای او سخت بود بالاخره نگرانیش به اوج رسید با والدین افشین تماس گرفت متاسفانه افشین توی بیمارستان بود تصادف کرده بود و اسیر صندلی چرخ دار شده بود .ایمان از ته دل میخواست او را خوشحال کند و به خوبی میدانست چه چیزی اورا خوشحال میکند
ایمان دست به کار شد تمام اطلاعاتی که دونفری باهم راجع به مرگ آرش جمع آوری کرده بودند را کنار هم گذاشت همه خیلی بی ربط بودند . میان این کاغذ ها نوشته ای ریز درباره ی تمام اضطراری ای که پدر آرش جوا ب داده بود و اتفاقات عجیب بعد از آن به چشمش خورد فورا آن را برداشت زیر آن نوشته ای را دید که ظاهرا افشین آن را نوشته بود
چند تا شماره آنجا نوشته شده بود شماره ی تلفن دوتا از همکار های پدر آرش رئیس پدر آرش و یک شماره ی دیگر که اطلاعاتی کنارش نوشته نشده بود.همجنین چند تا لینک اینترنتی زیر کاغذ قابل مشاهده بود او لینک هارا در مرورگر خود وارد کرد صفحه ای باز شد که مربوط به تمام قربانی های مدرسه شبانه روزی میعاد در سال های اخیر بود کسانی مثل آرش که به روشی فجیع به قتل رسانده شده بودند آرش اولین کسی بود که جسد بدون سر داشت
دیدن آن صفحه اینترنتی به شدت آزار دهنده بود ایمان مرورگر خود را بست رایانه ی خود را خاموش کرد به تخت خواب رفت و سعی کرد به آن صفحه اینترنتی فکر نکند به ناچار به دیوار مشت های محکمی زد طوری که دستش خیلی درد گرفت و آنقدر به درد دستش فکر کرد که آن صفحه اینترنتی را لحظه ای از یاد برد و به خواب رفت
برچسب:
نویسنده: ایلیا شریفی
تاريخ: يکشنبه
5 اسفند
1397 ساعت: 16:59