پلیس :سوار شو حرف نزن.
بعد هم ایمان و افشین را به داخل ماشین پلیس هل داد .
وقتی که ماشین حرکت کرد ایمان دستش را روی شانه ی افشین گذاشت و گفت: مطمئن باش که هم قاتل آرش را پیدا میکنیم و هم از دست این کابوس ها راحت می شویم .
افشین هم بدون اینکه چیزی بگوید سرش را به نشانه تایید تکان داد و رو به پنجره برگشت.
باران می بارید و هوا سرد شده بود .
قطره های باران بر روی شیشه ی ماشین می خوردند و هر لحظه غم آن شب را بیشتر می کردند . افشین و ایمان باید تا موقع تشکیل جلسه ی باز جویی در زندان می ماندند.
در اتاقک سلول جز ایمان و افشین کس دیگری نبود .
افشین فقط به اتفاقات افتاده فکر می کرد و ایمان هم در حال خواندن متن های نوشته شده روی دیوار بود .
ناگهان ایمان با لبخند گفت : افشین متنای روی دیوار رو بخون خیلی عالین . فوق العاده است . اینو گوش کن گفته : نقشه هایی که من برای فرار کردن از زندان داشتم مایکل اسکوفیلد توی فرار از زندان نداشت من حیف شدم! ههههههه.
ایمان کمی خندید و بعد به سمت افشین برگشت و با دیدن غم در چشمان او خنده اش در صورتش خشک شد . ایمان کنار افشین نشست و به نشانه ی دوستی دست افشین را در دستانش گرفت .
افشین به دیوار نگاه کرد . روی دیوار پر از نوشته ها و نقاشی های زندانی ها بود .
ناگهان افشین به سرعت بلند شد و سمت دیوار رفت .
ایمان که از بلند شدن سریع افشین شوکه شده بود گفت : چی شده ؟
_ یه لحظه بیا اینو ببین .
ایمان رفت و کنار افشین ایستاد و به نوک انگشت او نگاه کرد تا جمله ی مورد نظر وی را بخواند .
روی دیوار با رنگ قرمز نوشته بود ( اگر بخوایید به کنجکاویتون ادامه بدید پشیمون می شید مثل آرش )
افشین و ایمان به سوی هم برگشتند و به هم نگاه کردند .
_ایمان، من که دست از سر کنجکاویم بر نمی دارم و تا قاتل آرش رو پیدا نکنم ادامه می دم اگر تو می خوای کنار بری باشه ولی به من کاری نداشته باش .
_ آرش دوست منم بود پس بدون هیچ وقت از پیدا کردن قاتلش دست نمی کشم .
بعد هر دو لبخندی زدند و یکدیگر را بغل کردند .
'صبح روز بعد '
از گوشه ی پنجره ی کوچک سلول نوری به چشمان ایمان خورد و او را از خواب بیدار کرد ، بلند شد و نشست .
به پنجره نگاه کرد . روی آن نوشته بود (خرسس)و پیکانی هم در کنارش کشیده شده بود که به سمت روبروی پنجره بود .
ایمان سریع بلند شد و با کمی قد بلندی از پنجره بیرون را نگاه کرد . پیکان کشیده شده کلبه ای متروکه در بیرون از زندان را نشان می داد .
ایمان آرام از پشت پنجره کنار آمد و افشین را بیدار کرد تا کلبه را نشانش دهد .
هردو با دقت در حال دیدن کلبه از پشت پنجره بودند که ناگهان صدای باز شدن در آمد .
_ بلند شید بیاید بیرون ملاقاتی دارید .
هردو بیرون آمدند و پشت سکو های ملاقات نشستند. خانواده هایشان به ملاقاتشان آمده بودند .
برچسب:
نویسنده: ایلیا شریفی
تاريخ: يکشنبه
5 اسفند
1397 ساعت: 16:59