خرید بک لینک
فصل اول: سرآغاز
کابوس. باز هم کابوس دید. مثل دیشب و شب قبلش. سه شب بود که نمی توانست بخوابد؛ درس مثل هم اتاقی هایش. از همه بیشتر هم دوست صمیمی هم تختی اش که در طبقه پایین تخت او خوابیده بود.البته حق هم داشت. هر سه شب خواب همان دوشنبه ای را می دید که دوستش در آزمایش گاه خود کشی کرده و آن ها در حالی که روی زمین افتاده بود، با ساطوری در دست چپش یافتندش. اما سرش نبود. درست مثل پدر دوستش. پدر او هم روز قبل از او خود کشی کرده بود. او را در کارگاه زیرزمین خانه اش یافتند. اره ای در دست چپ و بدون سر. هنوز نمی دانست چه خبر است. خیلی عجیب بود. در دو روز متوالی، یک پسر و پدر خود کشی می کنند و سرشان هم غیب می شود. شاید هم خود کشی نبوده اما شواهد نشان داده تنها اثر انگشت آن ها رو آلات قتاله بوده. ولی اره را چه به خود کشی؟مگر می شود با اره خودکشی کرد؟ ساطور هم همینطور.حتی اگر کس دیگری آن ها را کشته بود، انقدر بی نقص نمی توانست اثر انگشت خود را پاک کند. از همه ترس ناک تر این بود که چرا سر نداشتند؟ مگر سر آن ها به چه دردی، و به درد که می خورد؟ فردا حتما باید جوابی پیدا می کرد. وگرنه یا از ترس می مرد یا از کنج کاوی. دوباره کتابش را برداشت. کتابی هشت صد صفحه ای که در عرض این سه شبی که نخوابیده بود شصد صفحه خوانده بود. باید می خوابید، نیاز داشت که بخوابد، اما نمی توانست. دوباره که به کابوس هایش فکر می کرد دور خوابیدن را خط می کشید. نمی خواست کتاب بخواند. افشین نه می خواست و نه می توانست بخواند. جملات دور سرش می چرخیدند ولی در مغذش فرو نمی رفت. هیچ چیز نمی فهمید. تصمیم گرفت دراز بکشد. آنقدر دراز بکشد بلکه خسته شود و بدون این که بفهمد بخوابد. همین اتفاق هم افتاد. ساعت چهار صبح بالاخره چشمانش سنگین شدند و در سیاهی فرو رفت. بدون کابوس، بدون ترس.
صبح که از خواب بیدار شد فکر ی کرد دیرش شده بود.هیچ کدام از بچه های خوابگاه در تخت هایشان نبودند و تخت ها مرطب شده بود. از تخت بالایی پایین پرید و به سمت کمد لباس ها رفت.ساعت هشت صبح بود و همه باید سر کلاس ها می بودند. اما کمد لباس ها چیز دیگری می گفت. تمام لباس های مدرسه ای سر جایشان بودند اما لباس های عادی بچه ها سر جایشان نبودند. او هم یکی از لباس های زمستانی خود را پوشید و از پله های خوابگاه پایین آمد. بچه ها پایین پله ها سر میز صبحانه نشسته بودند. صبحانه جلویشان بود، یک فنجان چای شیرین با نیمرو. اما هیچ کس به بشقاب خود دست نمی زد. هنوز جو ترس و شوک اتفاق دوشنبه بر فضا حاکم بود. حتی اگر گشنه هم بود با دیدن بچه ها اشتهایش کور شد. همه آرام آرام از کنار میز دور شدند و به سمت پله ها رفتند.
-"افشین."
این را تنها پسری گفت که هنوز کنار میز نشسته بود.
-"هنوز نمی فهمم. چرا ما؟ چرا این بلای شوم باید سر ما ها بیاد؟ چرا...
و بغضش ترکید. هق هقی سر داد که در این روز ها در مدرسه کم پیش نیامده بود. همه در کل مدرسه سعی می کردندخودشان را کنترل کنند، اما کوچک ترین صحبتی پیش می آمد یکی به گریه می افتاد.
-"آخه آرش که پسر خیلی خوبی بود! چرا اون باید همچین فکری به ذهنش بیاد که خود کشی کنه؟بعدشم که سرش، سرش..."
و دوباره به گریه افتاد
افشین سعی کرد آرامش کند: باشه، باشه، گریه نکن. باشه؟آروم پسر.
ایمان هم فهمیده بود یک کاسه ای زیر نیم کاسه است.با همچین وسیله ای سر خود را زده؟ بعد هم کله اش پا دراورده و فرار کرده؟ با هیچ استدلالی هم درست از آب در نمی آید. ولی فعلا مهم این هست که همه به حال عادی خود برگردند. در این مدت باید با هم باشند و به هم روحیه بدهند. شاید یک هفته طول بکشد تا به حال عادی خود برگردند، شاید هم دو هفته. ولی درست می شود. باید صبر کرد ...
دو هفته بعد
زنگ تفزیح به صدا در آمد. بچه ها خوش حال و خدان از کلاس ها بیرون آمدند و به سمت حیاط و زمین های بازی دویدند. افشین و ایمان در کنار فضای باغ مانند مدرسه قدم می زدند.
افشین پرسید: خب به کجا رسیدی؟ چیزی دست گیرت شد؟
-راستش نه نتونستم چیزی از دوستای باباش پیدا کنم. تو چطور؟
-من یه چیزی پیدا کردم. یادته بابای آرش تماس اضطراری جواب می داد و از این کارا؟
-آره. چی پیدا کردی؟
-همون شبی که بابای آرش خود کشی کرد؛ صبحش یه تماس اضطراری داشت. تماس ضبط نشده. کسی هم نمیدونه از طرف کی بود. تماس حدود دو دقیقه طول کشید. بعدش هم باباش مرخصی گرفت. شبش هم خود کشی کرد. صبح روز بعدش هم ...
-آرش خود کشی کرد.
-مطمئنم یه ربطی به اون تماسه داره. وگرنه که چرا باید اون ها تو فاصله زمانی به این کمی خود کشی کنند و بعد سرشون غیب بشه؟
همین موقع بود که زنگ خورد
-اه! اشکال نداره زنگ آخره. بعدش درست حسابی تو خوابگاه صحبت می کنیم. سریع بریم الان معلما میان.
از آن جایی که کلاس هایشان متفاوت بود هر کدام روی تئوری های ممکن کار کردند. هر کدام هم عجیب تر از دیگری. مثلا ایمان در مورد هیولا های داستان های تخیلی فکر می کرد و افشین هم در مورد گروه های قاطل زنجیره ای. ولی هیچ کدام دلیل نزدیک به واقعیتی نمی یافتند.

برچسب: نویسنده: ایلیا شریفی تاريخ: يکشنبه 5 اسفند 1397 ساعت: 16:59

صفحه بندی